X
تبلیغات
نماشا
رایتل

کاروان سلامتی

کاروان سلامتی در همه موارد......
چهارشنبه 29 فروردین‌ماه سال 1386

قسمت دو م ( آری او یک بهیار است)

 

قسمت دو م   ( آری او یک بهیار است)

سخن تا آنجا رسید که هیچ مرحمی بدل بهیار گذاشته نشد واین واقعیت دردگونه و تلخ ادامه پیدا کرد وهیچ ناجی از هیچ ناکجایی هم بفکر این قشر نبود وراهکارهای سازنده او هم بدل مینشست اما مسئولین مگر درد سر برای خود می خواستند؟او هم  کارش شده بود کار وکاروکار اجباری در تمامی ایام هفته( تعطیل وغیر تعطیل ایام غمها و شادیها.سرماها و گرماها) ودر مقابل این همه اجبارکار فقط دریافت حقوقی ناچیز ودیگر هیچ ....آیا این است عدالت؟؟؟؟

مشکلات زندگی . نداشتن سرپناه برای خود و خانواده.  تورم بازارو مشکلات کاری او را احاطه کرده. باور کنید اگر کوه بود .کاه میشد.. اگر آهن بودذوب میشد....لذا صلابت و سرسختی و ثابت قدمی او در عهدی که با خالق بسته بود اورا ثابت قدم تر محکم تر ونیرومند ترمیساخت.

ومسئولین که میبایست این مسائل را با دیده و وجدانی بیدار میدیدند ...... ندیدند!!!!!!!    بله خوب میدیدند که در این رابطه کارها چه خوب رله میشوند پس جای  نگرانی برای آنان وجود نداشت. و در عمق وجودشان احساس راحتی داشتند وخیالشان از این بابت راحت راحت بود. یکبار نشد برای خدا لحظه ای کلاه خود را قاضی کنند ..... وحق را به حقدار بدهند .........یکبار هم نشد حتی در مقابل این همه از خود گذشتگی وخستگی کار ازاو تشکری خشک وخالی کنند .یا او را در کاری مشارکت دهند. گاه یک لبخند، یک جمله کوتاه، یک خط و یا یک نگاه می توانست بهترین هدیه برای او باشد که این چیزهای بدون خرج وساده را نیز از او دریغ کردند.............. (((لعنت به اینهمه بی عدالتی و تبعیض و...............))))

اما او ناراحت نیست چون کلاهی سر هیچ مسئولی ندید  تا بخواهند قاضی کنند....وخوب میدانست که کسی که برای پست و مقام وریاست وجاه طلبی َآمده است حق را حتی نمیتواند هجی کند . چه رسد به ادای حقشناسی.وی محتاج مطرح شدن نبودواحتیاج به تشکر هم نداشت چون عهد با دلدار خود حدیثی عاشقانه و  روحانی داشت.. وبر این باور بود که- ما در هیچ سرزمینی زندگی نمی کنیم، ما حتی بر کرۀ زمین هم زندگی نمی کنیم، منزل حقیقی ما قلب کسانی است که دوستشان داریم ودوستمان دارند

آری او در حین کار تجربه کسب میکرد وکار یاد میگرفت.او ساعات کارش را بگونه ای برای خود تنظیم مینمود که لااقل در هر شیفت کاری تجربه جدیدی  کسب نماید.وخوب میدانست که طرف حساب او فقط خداست ودیگر هیچ.

 راضی بود که اگر رسما وارد دانشگاه دنیوی نشده در عوض از دانشگاه اخروی بهره میبرد و از این لحاظ بسیار شادمان و پیروز بود چون مسئولین تصور میکنندآری تصور میکنند که او ارتقا نیافته چون  در خواب و خیالند وغافل از کارهای خدایی....

 و میگوید..........

مانند پرنده ای هستیم که روی شاخه ای دربالاترین جای درخت ولی سست وضعیف نشسته و آواز می خواند
و احساس سرما می کند شاخه می لرزداما
به آواز خواندن خود ادامه می دهد جون مطمئن است
که بال و پر دارد.

بله ما بال و پر داریم ما میخواهیم پرواز کنیم ..احساس سرما ولرزیدن بس است...

ادامه دارد

نظرات (1)
نام :
ایمیل : [پنهان می ماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
پنج‌شنبه 30 فروردین‌ماه سال 1386 ساعت 11:34 ق.ظ
+ میثم
لطفامرالینک واجازه لینک راهم به مابدهید
امتیاز: 0 0