X
تبلیغات
رایتل

کاروان سلامتی

کاروان سلامتی در همه موارد......
دوشنبه 22 آبان‌ماه سال 1385

به کجا میروی :::::::::::::::::

 

به نام خدا......

به کجا میروی؟/؟/؟/؟

به کجا میروی!!!!!!!!!!                  صبر کن !!!!!!!!!!!!!!!      صبرکن!!

عشق !! زمین گیر شود .... بعد برو

یا         دل از دیدن تو سیر شود بعد برو...

ای کبوتر    به کجا !!!

به کجا                     قدر دگر صبر بکن

آسمان پای پرت پیر شود       بعد برو

ای عزیزی که به اینجا آمده ای!!!!! تو اگر گریه کنی بغض من میشکند

خنده کن      عشق نمک گیر شود             بعد برو .....

یک نفر حسرت لبخند تو را .......دارد    صبر بکن

گریه به زنجیر شود    بعد برو..

اما !!!!! اما!!!!

حال که عزم رفتن داری          برو  خدا یار و نگهدارت....                        هوشمند

نظرات (3)
نام :
ایمیل : [پنهان می ماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
دوشنبه 22 آبان‌ماه سال 1385 ساعت 02:18 ب.ظ
+ سمیه
عشق دخترا اگه بگم دیوونتم، اگه بگم
عاشقتم، اگه بگم دوست دارم، اگه بگم یه
ثانیه از جلوی چشمام دور نمیشی، اگه
بگم نفسمی، اگه بگم همه هستی منی، ! ! ! !
برام «لپلپ» میخری؟
امتیاز: 0 0
دوشنبه 22 آبان‌ماه سال 1385 ساعت 02:30 ب.ظ
+ مینا
غروب یک روز بارانی زنگ تلفن به صدا در
آمد. زن گوشی را برداشت. آن طرف خط پرستار
دخترش با ناراحتی خبر تب و لرز شدید
سارای کوچکش را به او داد.
زن تلفن را قطع کرد و با عجله به سمت
پارکینگ دوید، ماشین را روشن کرد و به
نزدیک ترین داروخانه رفت تا داروهای
دختر کوچکش را بگیرد. وقتی از داروخانه
بیرون آمد، متوجه شد به خاطر عجله ای که
داشته کلید را داخل ماشین جا گذاشته است.
زن پریشان با تلفن همراهش با خانه تماس
گرفت. پرستار به او گفت که حال سارا هر
لحظه بدتر می شود. او جریان کلید اتومبیل
را برای پرستار گفت. پرستار به او گفت که
سعی کند با سنجاق سر در اتوموبیل را باز
کند.
زن سریع سنجاق سرش را باز کرد، نگاهی به
در انداخت و با ناراحتی گفت: «ولی من که
بلد نیستم از این استفاده کنم.»
هوا داشت تاریک می شد و باران شدت گرفته
بود. زن با وجود نا امیدی زانو زد و گفت:
«خدایا کمکم کن!»
در همین لحظه مردی ژولیده با لباسهای
کهنه به سویش آمد. زن یک لحظه با دیدن
قیافه ی مرد ترسید و با خودش گفت: «خدای
بزرگ، من از تو کمک خواستم آنوقت این
مرد...!»
زبان زن از ترس بند آمده بود، مرد به او
نزدیک شد و گفت: «خانم، مشکلی پیش آمده؟»
زن جواب داد: «بله، دخترم خیلی مریض است و
من باید هرچه سریع تر به خانه برسم ولی
کلید را داخل ماشین جا گذاشته ام و نمی
توانم درش را باز کنم.»
مرد از او پرسید که آیا سنجاق سر همراه
دارد؟ و زن فورا سنجاق سرش را به او داد و
مرد در عرض چند ثانیه در اتومبیل را باز
کرد!
زن بار دیگر زانو زد و با صدای بلند گفت:
«خدایا متشکرم!»
سپس رو به مرد کرد و گفت: «آقا متشکرم،
شما مرد شریفی هستید.»
مرد سرش را برگرداند و گفت: «نه خانم، من
مرد شریفی نیستم. من یک دزد اتومبیل بودم
و همین امروز از زندان آزاد شده ام!»
خدا برای زن یک کمک فرستاده بود، آن هم یک
حرفه ای! زن آدرس شرکتش را به مرد داد و از
او خواست که فردای آن روز حتما به دیدنش
برود. فردای آن روز وقتی مرد ژولیده وارد
دفتر رئیس شرکت شد، فکرش را هم نمی کرد که
روزی به عنوان راننده مخصوص در آن شرکت
بزرگ استخدام شود.
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 24 آبان‌ماه سال 1385 ساعت 08:03 ب.ظ
+ ن---ب
سلام مرسی از این شعر قشنگ....مرسی
امتیاز: 0 0